تبليغاتX
خلافِ جريان
هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود هرگز از ياد من آن سرو خرامان نرود
از دماغ من سرگشته خيال دهنت به جفای فلک و غصه دوران نرود
در ازل بست دلم با سر زلفت پيوند تا ابد سر نکشد و از سر پيمان نرود
هر چه جز بار غمت بر دل مسکين من است برود از دل من و از دل من آن نرود
آن چنان مهر توام در دل و جان جای گرفت که اگر سر برود از دل و از جان نرود
گر رود از پی خوبان دل من معذور است درد دارد چه کند کز پی درمان نرود
هر که خواهد که چو حافظ نشود سرگردان دل به خوبان ندهد و از پی ايشان نرود

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 13:53 توسط |

شاید این آخرین باری باشد که می توانم جداره داغ لیوان چای را لمس کنم.لبه داغش را روی لبم بگذارم .لیوان را کج کنم و یک جرعه از آن را روی زبونم بریزم تلخی اش را با تمام وجودم حس کنم یا یک تکه قند را روی زبانم بگذارم .چای را به سمت ان حول بدهم و بذارم کمی تلخی چای وشیرینی قند نزدیک هم بشن و بعد منتظر بمونم ببینم کدام یک بالاخره غالب می شوند بعد آروم ان جرعه را فرو بدهم نه نمی خواهم فرو بدهم شاید این اخرین جرعه ای باشد که می تونم مزه مزه کنم. زبانم را داخل چای که  در دهانم نگه داشتم شناور می کنم .می خواهم از جرعه جرعه آن لذت ببرم شاید این اخرین جرعه  باشد.

شاید این آخرین باری باشد که با او سخن می گویم  حرفی نمی زنم  تمام وجودم گوش می شود و می می شنود  و شاید این اخرین باری باشد که می بینمش پس چشم هایش را سر می کشم و لبخندش که مرا فتح می کند .فقط او را می نگرم که چطور پلک هایش سفیدی چشمانش را از من دریغ می کند.

شاید این اخرین باری باشد که نوک انگشتانم سطح صیقلی دکمه ها را لمس می کنند و رقص حروف را رقم می زنند.

شاید این آخرین قدمی باشد که بر می داری

شاید این آخرین دم و یا نه شاید آخرین بازدم باشد.

شاید فقط حق یه نگاه دیگر را داری به چه می نگری دوست داری در آخرین لحظه چه چیزی را ببینی ؟دوست داری در اخرین لحظه چه بگویی ؟

شاید امروز آخرین روز است  وشاید این آخرین کلمه

امروز دیگر او نیست نمی توانی در آغوشش بگیری نمی توانی انگشتان کوچکش را در دستانت بفشاری  و افسوس می خوری برای تمام لحظاتی که می توانستی با او بگذرانی و ... برای تک تک لحظات

هشت هزار هفتصد و چهل وششمین روز هم گذشت ۸۷۴۶!!تو شاید تنها ۱۵ روز زندگی کردی و من ۸۷۴۶ روز !!!

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 16:31 توسط |

 ياريمان ده؛ تا اندام خود را، از معاصي تو، نگه داريم و آن ها را به اعمالي واداريم كه خشنودي تو را فراهم مي آورد، تا با گوش هايمان، سخنان بيهوده نشنويم و با چشمانمان به ديدن چيزهاي لهو نشتابيم و دستانمان را به سوي حرام، نگشاييم و با پاهايمان به سوي آنچه منع شده، ره نسپاريم و با شكم هايمان، جز آنچه را، تو حلال كرده اي، در خود جاي ندهيم و زبان هايمان، جز به آنچه، تو خبر داده اي و بيان فرموده اي، گويا نشود، و رنج نكشيم، جز براي آنچه به پاداش تو، نزديك مي كند و به جا نياوريم، مگر چيزي را كه از كيفر تو، نگه مي دارد.
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 9:35 توسط |

همه میپرسند
چیست در زمزمه مبهم آب
چیست در همهمه دلکش برگ
چیست در بازی آن ابر سپید
روی این آبی آرام بلند
که ترا می برد اینگونه به ژرفای خیال
چیست در خلوت خاموش کبوترها
چیست در کوشش بی حاصل موج
چیست در خنده جام
که تو چندین ساعت
مات و مبهوت به آن می نگری

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 9:29 توسط |

شمعی در دستم می گیرم .سوسو می زند مراقبتش می کنم تا مبادا خاموش شود حتی مراقب نفس هایم هستم تا مبادا دم و بازدمم شعله را بلرزاند به این امید که گوشه ای از تاریکی ها را روشن کنم به این امید که خود در تاریکی ها بشناسم و بدانم آیا هنوز روشن است ؟گرمای شعله را حس نمی کنم !
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 8:47 توسط |

به کرات گفتی که بندگانم در سختی و تنگنا مرا می خوانند و چون به ساحل سلامت رسیدن مرا فراموش می کنند.تو بهتر می دانی ومن بنده ی نادان قدر نشناستم .نمی توانم ادعا کنم ونمی توانم قول دهم که چنین نکنم .شاید این سختی ها به این خاطر است که به تو نزدیکتر شوم با خضوع وحضور بیشتری تو را بخوانم و از تو هر روز آرامش او را بخواهم او که می دانی چقدر برایم عزیر است.شاید او را فرستادی تا به تو نزدیک شوم همانطور که فرشتگان را می فرستی برای آنان که جویای تو هستند وچه شایسته اسمی برای او انتخاب کردی .فرشته !! .می دانی که به چه میزان مجذوب مهربانی و صداقت وانسانیت او شده ام .مهربانی که ذره ای از مهربانی توست این چنین من را شیفته و مجذوب خود کرده است خویشتن داری و گذشت و صبر و فداکاری او مرا مجذوب و غرق کرده است  می دانم که دراین مدت با شک هایم و حرف هایم مدام او را  آزار دادم و او چه صبورانه وآرام هر بار با روی باز جوابم را می داد .می دانم که خودخواه ومغرورم .می دانم که خود را تا حد من پایین آورد و من لیاقت او را وسعت مهربانیش وعظمت خوبیش را ندارم اما تو خود بهتر از من می دانی که تا شک نباشد آرامش حاصل نمی شود.آرام می گیرم با توکل برتو  :زنده ای که نا میراست.

پ.ن:برای اوست پس تنها او حق نظر دادن دارد.

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 7:48 توسط

دیشب خواب حتی برای یه لحظه هم به چشمانم نیامد تمام مدت شب بیدار بودم با خودخواهی تمام تو را هم چند بار از خواب بیدار کردم تا در این شب زنده داری همراهیم کنی اما خسته تر از ان بودی و پلک هایت سنگین تر از آن بود که در کنارم باشی .من می خواستم آن عسل غرق شده در سپیدی شیر را سر کشم اما سنگینی پلک هایت مانع می شد .باشد هر چه تو بگویی چیزی به نام مشکل وجود ندارد هر چه هست مسئله ای است که نیازمند راه حل است پس باید به دنبال راه حلش گشت.لطفا در کنارم باش برای یافتن راه حل این مسئله ها.
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 7:17 توسط |

شب فرقت یار آخر شد

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 11:36 توسط |

تک تک سلول هایم تو را می خوانند ،تو را فریاد می زنند ،درمانده اند به بن بست رسیده اند ،نمی دانند حقیقت چیست ،جز تو کسی را نمی یابم تا سفره دلم را برایش بگشایم بی آنکه تحقیر شوم بی آنکه توبیخ شوم بی آنکه مورد قضاوت قرار بگیرم بی آنکه بعد ها این روزها را به رخم بکشی و منتی بر سرم گذاری تو یی آن مهربان بی منت، حتما هستی اگر نبودی اینچنین و به این وسیله هرگز من را چنین عاشق و محتاج و درمانده خود نمی کردی ُ.تو خود بهتر می دانی که هنوز جواب بسیاری از سوالاتم را نمی دانم . تو خود بهتر می دانی که هنوز بسیاری از علت ها را نمی دانم اما چنان عاشق و حیران مهربانی و حکمتت هستم که نیازی به دانستن این علت ها ندارم . حتما هستی که چنین بر زبانم نامت جاری است و چه مهربانی و چه حکیمی و چه بزرگی . همه جا را می گردم جوابی برای سوالم نمی یابم می دانم باید به حکمتت اعتماد کنم اما اشتباه کردم می دانم پایم را فراتر از مرز هایی گذاشتم که تو تعیین کردی و اکنون در مردابی که خودم و با دستان خودم برای خودم ساخته ام دست و پا میزنم اما تو که می دانی در قلبم و در دلم ودر ذهنم در آن لحظات چه می گذشت آری می دانم حق با توست در بسیاری از آن لحظات تو را فراموش کرده بودم و اسیر شیطان وجودم بودم اما بگو که به یاد می آوری که در بسیاری از آن لحظات هم تو بودی ،تو بودی و من از ترس تو  وبه خاطر عشق تو و از ترس و حیای چشمان تو سرم را بلند نکردم، می دانستم او نیز محبوبت هست پس به خاطر تو و به خاطر محبوب تو این کار را کردم ،  تو بگو چه کنم ، باز هم تو ، فقط تو می توانی من را از این مخمصه نجات دهی ،قسمت می دهم و قسم می خورم اگر از این دریای طوفانی نجاتم دهی و به ساحل سلامتم رسانی همچنان به یادت باشم آری تو هستی ،تو هستی ،اعتراف می کنم که در تمام این مدت به اشتباه  وجودت را منکر می شدم ایمان دارم که هستی و من بیهوده عصیان دعاهای مستجاب نشده ام را کرده بودم چرا که تو حکیمی و علیمی و مهربانی، چرا که اکنون که تهی شدم از همراهان ، فقط تو را می بینم و فقط تو را می جویم ،ای نزدیک ترین به من ،اگر یاریم نکنی در این دریای طوفانی غرق خواهم شد قسمت می دهم به بندگان پاکت به ماه مبارکت که تنهایم نگذاری ،فقط تو هستی که تمام حقیقت را می دانی همه آنچه که در دل و ذهنم می چرخد همه آنچه را که زبانم قادر به بیانش نیست و چه آرامشی می یابم وقتی که به تو فکر می کنم به تو که مهربانترینی به تو که علیمترینی  به تو که حکیم ترینی به تو که از غیب آگاهی به تو که عاشق ترینی ،تو بهتر می دانی حال ناگفته ام را، تو بهتر می دانی سردرگمی و پریشانیم را .تو می دانی که حقیقت چیست وباطل کدام است می دانم خلیفه و جانشینت بر روی زمین هستم، می دانم که باید بتوانم خودم مشکلاتم را حل کنم، می دانم که باید نشان دهم که لیاقت بندگی تو را دارم اما توخود بهتر می دانی که چطور به بن بست رسیده ام قدرت تصمیم گیری ندارم بین خودم و آرمانم گیر کرده ام، اسمش خودخواهی است یا عاقلانه تصمیم گرفتن ؟اسمش فداکاری است یا اشتباه کردن؟ آتش این جهنم را تند ترو داغ تر نمی کنم؟ خدایا به تو پناه می برم ازشر شیطان وجودم به تو پناه می برم از شر شیطان وجودم ، تو خود بهتر از احساسم از دلم از فکرم و از قلبم خبر داری تو خود بهتر می دانی دغدغه ام را، چه کنم اگر تو هدایتم نکنی اگر تو من را به حال خود رها کنی از که یاری جویم از تو مهربانتر و حکیم تر از کجا یابم پریشانیم را ببین پروردگارم و یاریم کن، تنهایم نگذار تو خود بهتر گذشته و حال و آینده را می دانی تو راهنماییم کن که چه کنم ؟من منتظر پاسخ از تو هستم ، می دانم که من را بی پاسخ نمی گذاری ،مهربانیت نمی گذارد که این چنین من را درمانده و پریشان ببینی و پاسخی ندهی اما شاید حکمتت ....

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 10:15 توسط |

چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی به شکوفه هابه باران برسان سلام ما را
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 11:31 توسط |